سفر دو روزه به رشت
سفرنامه رادین: اولین سفر زمینی من از تهران به رشت
سلام دوستان! من رادین هستم، ۹ ساله و اینجا قراره اولین سفرنامه خودمو با شما به اشتراک بذارم. یه روز پنجشنبه خیلی هیجانانگیز، تصمیم گرفتیم که با خانواده دو روزه به رشت سفر کنیم! از تهران با ماشین زدیم به جاده و این یکی از بهترین تجربیات زندگیم شد. حالا براتون از جزئیات این سفر زمینی مینویسم.
تصمیم یهویی و شروع سفر دو روزه به رشت
ماجرا از اینجا شروع شد که شب چهارشنبه، مامانجونیم اومد خونهمون. خب، مامانجونی همیشه پیشنهادای هیجانانگیز داره و این بار هم همینطور بود. بعد از کلی حرف و خنده، بابا سینا گفت: “چطوره فردا بریم رشت؟” مامان ندا که از سورپرایز خوشش نمیاد گفت نه!! آخه چطوری دو روزه بریم رشت؟! بابام هم مثل همیشه با خونسردی گفت: اونش بامن. سریع موبایلش رو درآورد و رفت تو سایت جاباما و بعد از کمی بالا و پایین کردن سایت گفت یه خونه خوب تو مرکز شهر رشت برای یک شب رزرو کردم. همه خوشحال شدیم و همون شب شروع کردیم به جمع کردن وسایل. من یه کوله کوچیک برداشتم که توش وسایل مورد نیازم مثل دفترچه یادداشت، یه کتاب کمیک و شارژر گوشیم بود.

صبح پنجشنبه ساعت ۵ بیدار شدیم. تازه داشت خورشید سر از افق بیرون میآورد که ما حرکت کردیم. هنوز کمی خوابآلود بودم ولی خیلی هیجانزده که اولین سفر زمینی به رشت رو تجربه کنم. راستشو بخواهید اوایل سفر سرمو گذاشت روپای مامان جونی و خوابیدم.
برای گوش دادن به خلاصه این سفرنامه بصورت پادکست می تونید از اینجا اقدام کنید.
مسیر تهران تا قزوین: صبحانه و مه غلیظ
حدود ساعت ۵:۳۰ صبح بود که از تهران خارج شدیم و توی مسیر، بابا پیشنهاد کرد که یه جا بایستیم و صبحونه بخوریم. مامان ندا از خونه برامون لقمههای نون و پنیر و گردو آماده کرده بود. توی یکی از توقفگاههای بین راه، زیر یه درخت بزرگ نشستیم و صبحونه خوردیم. حس خوبی بود، چون هوا تازه و خنک بود و همه شاد و خندان.
وقتی از قزوین رد شدیم، یهو مه خیلی شدیدی جاده رو گرفت. خیلی جالب بود، انگار همه چیز مثل فیلمهای فانتزی شده بود. مامانجونی گفت: “مه یعنی اینکه داریم به شمال نزدیک میشیم!” من و بابا خیلی با دقت جاده رو نگاه میکردیم تا ماشین رو درست هدایت کنیم.
توربینهای بادی منجیل و بارون سنگین
بعد از اینکه مه کمکم کنار رفت، از منجیل عبور کردیم. اونجا من برای اولین بار توربینهای بادی رو دیدم. چقدر بزرگ و جالب بودن! بابا برام توضیح داد که این توربینها برق تولید میکنن. کلی سوال ازش پرسیدم که چطوری کار میکنن و بابا هم با حوصله توضیح داد.
همین که داشتیم به ورودی رشت نزدیک میشدیم، بارون شروع به باریدن کرد. ولی نه یه بارون ساده، یه بارون حسابی که انگار آسمون دلش گرفته بود و میخواست همه چیزو بشوره. این بارون باعث شد مجبور بشیم برای خرید چتر و کفش جدید یه توقف کوتاه داشته باشیم.
بازار سنتی رشت: رنگها و زیباییها


وقتی وارد شهر شدیم، اولین جایی که رفتیم بازار سنتی رشت بود. واااای چه رنگهایی! هر طرف که نگاه میکردی، یه چیز جذاب و دیدنی بود. سبزیها و میوههای تازه، ماهیهای بزرگ و براق، ادویههای رنگارنگ، و صداهای مردم که با شور و شوق خرید و فروش میکردن. خیلی برام جالب بود و از مامان خواستم چند تا عکس از این صحنهها برام بگیره.
بازدید از خانه میرزاکوچک خان جنگلی






بعد از خرید از بازار و چتر و کفش جدید، به سمت خونه میرزا کوچکخان جنگلی رفتیم. خونهش تبدیل به موزه شده بود و ما تونستیم یه نگاه نزدیک به زندگی این قهرمان تاریخی بندازیم. یاد گرفتم که میرزا کوچکخان یکی از مبارزان بزرگ بود که برای آزادی ایران خیلی تلاش کرد. موزه خیلی کوچیک بود، ولی پر از وسایل تاریخی و عکسهای قدیمی.
ناهار در چلوکبابی مسلم
بعد از بازدید از خونه میرزا، دیگه وقت ناهار رسیده بود و همه حسابی گرسنه بودیم. بابا پیشنهاد داد که بریم چلوکبابی مسلم در شهر رشت. وقتی رسیدیم، بوی کباب به قدری خوب بود که منتظر موندن خیلی سخت بود! بالاخره غذا رسید و یه بشقاب چلوکباب فوقالعاده جلو روم بود. واقعا خوشمزه بود و من فکر کردم شاید یکی از بهترین چلوکبابهایی بود که تا حالا خورده بودم.
استراحت و بازدید از مزار هوشنگ ابتهاج



بعد از ناهار، به خونهای که از جاباما رزرو کرده بودیم رفتیم و کمی استراحت کردیم. بعد از ظهر که دوباره جون گرفتیم، تصمیم گرفتیم بریم به مزار شاعر معروف، هوشنگ ابتهاج، که به “سایه” معروفه. خیلی خوشحال شدم چون من از قبل اون یه تیکه شعر سایه که میگه: “نشسته ام به در نگاه میکنم، دریچه آه می کشد” رو حفظ بودم. وقتی رسیدیم، یه مجسمه از سایه دیدیم و من و بابا ازش عکس گرفتیم. فضای اطراف مزار خیلی زیبا بود و با پارک مشاهیر و عمارت کلاه فرنگی که اون نزدیکی بود، حسابی لذت بردیم.
شب در میدان شهرداری


وقتی شب شد، به میدان شهرداری رشت رفتیم. اینجا یکی از معروفترین جاهای رشت هست و پر از دستفروشها و مغازههای جذابه. بابا از یه دستفروش یه چای آتیشی خرید که خیلی خوشعطر بود. توی محوطه قدم زدیم و من از مغازهها چند تا سوغاتی خریدم. بعد هم یه پیتزا خوشمزه خوردیم و آخرش هم یه بشقاب چلو ماهی سفارش دادیم. واقعاً رشت شهر غذاهای خوشمزه است!
بازدید از سبزهمیدان: دنیایی از کبوترها!
فردا صبح، وقتی داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم تا برگردیم، متوجه شدیم که ماشینمون پنچر شده! بابا سریع مشغول پنچرگیری شد و ما هم تماشا کردیم. بعد از اینکه بابا سینا پنچری ماشین رو گرفت، تصمیم گرفتیم یه سر به سبزهمیدان بزنیم. اینجا یکی از زیباترین جاهای رشت بود که پر از آدمهایی بود که برای تفریح و استراحت اومده بودن. ولی چیزی که بیشتر از همه نظرم رو جلب کرد، تعداد فوقالعاده زیاد کبوترها بود! کبوترها توی میدون پرواز میکردن و دور و بر مردم میچرخیدن. این قسمت بهترین لحضات سفر دو روزه به رشت بود.

خیلیها واسهشون دونه ریخته بودن و کبوترها با هیجان دونه میخوردن. گردشگرها هم با شوق بهشون نگاه میکردن و عکس میگرفتن. اما برای من، بهترین بخش این بود که بین اون همه کبوتر دویدم! وقتی میدویدم، کبوترها با همدیگه از زمین بلند میشدن و توی هوا میچرخیدن. حس خیلی خوبی داشتم و انگار توی یه دنیای پر از پرندهها بودم. این صحنهها یکی از زیباترین خاطرات این سفر شد و واقعاً از دیدن این همه کبوتر که آزادانه پرواز میکردن لذت بردم.
آخرین بازدید: موزه زندگی روستایی و جنگل زیبا



تصمیم گرفتیم که در راه برگشت یه سری هم به موزه زندگی روستایی بزنیم. این موزه خیلی قشنگ بود و توی یه جنگل بسیار زیبا قرار داشت. کلی چیز درباره زندگی روستایی یاد گرفتم و آخرش هم یه عکس دستهجمعی گرفتیم.
پایان سفر
دیگه وقت برگشتن از سفر دو روزه به رشت بود. وقتی به تهران رسیدیم، حسابی خسته بودیم ولی کلی خاطره خوب و جالب از این سفر به همراه داشتیم. امیدوارم شما هم از خوندن این سفرنامه لذت برده باشید. شاید دفعه بعد از سفرمون به یه جای دیگه براتون بنویسم! 🌟
